محمد غازي ملطيوي
39
روضة العقول ( فارسى )
دار كه ترتيب حال و تشذيب احوال كرده شود ، كه فضلا گفتهاند : هركه سخن به تنوّق گويد ، به شدّت ملامت مأخوذ نشود ، و آن كس كه قنوع بود از توريط روزگار ايمن باشد . و شخصى كه تحمّل شدايد تعلّم كند ، ثمرهء آن اقتباس بيابد . پس خادم را فرمود كه چندان خزانه كه [ a 13 ] بايد بستان و استادان ببر و از آن سوى دريا شهرى عمارت كن . خادم امتثال نمود و اقتراح او را به اسعاف رسانيد و سرايهاى مشيّد و قصور رفيع بپرداخت . و آن غلام هرچه در آن شهر بود از طرايف اطراف جمله را آنجا كشيد . چون هنگام عزلت و اوان ابعاد او رسيد ، بر عادت معهود و قاعدهء معتاد ، خلايق به حضرت او جمع شدند . اطّراد او را متأهّب و شحط او را متشمّر . غلام چون وجل خود و زجل ايشان مشاهده كرد ، به حكم استهزا از ايشان پرسيد كه از استعلاى من شما را چه مضرّت رسيد كه چنين در تزوّح من مجد و در تروّح من اتّفاق كردهايد ؟ جواب دادند كه : سه كس را در سلك اكياس نبايد كشيد و از اصحاب قياس نبايد داشت : يكى آن را كه اقبال و سعادت و تأييد و سيادت بر خود موقوف خواهد ، و دوم حاكمى كه بىبرهان ساطع و حجّت قاطع مال شخصى به ديگرى تفويض كند ، سيم فرزندى كه از روى حقد و سر بغض با مادر و پدر معادات و مناوات پيش گيرد ، و منافات ايشان به طريق قهر و تغلّب طلب كند . تو حصّهء خويش از سلطنت و نصيب خود از اين مملكت برداشتى . اين مناقرت در توقّف نه و اين مشاجرت در باقى كن . چون غلام از وفور كياست و شمول تيقّظ اسباب مهيّا كرده بود و از كمال كفايت نظام مهمّات بغايت رسانيده ؛ حالى انتقال كرد و باقى عمر در خصب و راحت و فوز و استراحت گذرانيد . بيت در صفِ اوّل آن كسى ماند * كآخرِ كارها نكو داند و سبب تقرير اين حكايت و تمهيد اين احوال آن است كه تحويل ما از صلب